تبليغاتX
سجده مستان
 

 

آنگاه که دردهایم ، در کوچه پس کوچه های دلم پرسه می زنند ، آرزوهایم نشانی ام را گم می کنند، و پرستوهای قاصد چه دیر پیغام می برند، در واپسینی که نیازم درد می کشند ، وقتی دلم پر ازتنگی می شود،هیچکس برگهایش را ورق نمی زند،و من پرسه زنان میروم تا نهایت غروب ، کاش یک نفر صدای موذن داشت ، تا فریادهایم را بر ماذنه می نوشت ، قنوت دستهایم خدایم خواهد دید، و من نیز خدایم را در اشکهایم لمس میکنم ، چه صداقتی دارددستان یتیمی که تابلو می نویسد ، وای بر ما اگر مشق ریا کینم ، چقدر با کرامتند لبانی که سلام بلدند،اما دریغ چقدر سلام زود خداحافظی می کند، افسوس بر من اگر سلامم دیر باشد ، پس برای همیشه ایام سلام

صدای دل تنگ

آدینه که سر می رسدصدای دلتنگی تمام کوچه های دلم رامی نوازد و

 من درگرو اشک چشمانم قطره ای باران به عاریت دارم. کاش می شد

صدای هق هق دلم تحریر کرد بر درگاه حریم یار٬ و کاش می شد گریه را

نوشت بر تربت دل بی قرار .

تکرارها چه زود سر می رسند و من تنهایی ام را بر بال کوله بار سنجاقکی

می بندم که خسته از روزگار خویش حرمت باران را می فهمد . صدای باران

رش چه آرام است. تنهایی زیباترین شعر باران را پاس بداریم حرمت عشاق

سیرت ماست.

دوش دل را پرده دریدم و اشک را خنده گزیدم ٬ بر تراکم غم دل پیاله شراب

ساقی پاشیدم و وضوی عشق نوشیدم ٬ مستانه رکوع تکریم را اقامه کردم

 امشب دو رکعت پیک اجابت می خوانم٬ یا رب بسوزانم در کرامت تقرب.

کاش خدا برایم بخندد ٬ خدا می داند دلم گریان است و اشک می داند که

چشمهایم توان حسرت باران ندارند. دلم بارانی است ٬ اشک تنها یاورم

در پنجه های تنهایی است. خدایم بیامرزاد که تربتم روشنی بخش راه

تاریکم کند. می خواهم بگویم کاش خدا همیشه ایام برایم بخندد.

                                           .//.//< دیماه ۸۸

|+| نوشته شده توسط بهبود در شنبه 1388/09/07 و ساعت 0:17 | 

دام عشق

آمـدم بــر دام عــشقت ای نـگارا٬ دار شو

نیـست بـر جامم شرابی ساقیا بیدار شو

برد امشب مسـتی ام تـا نا کجـا آبـاد درد

هست بر بالین طبیبی ای دلا بـیمار شو

سرو میگفت از کرامت لاله میگفت از نیاز

یار می گفتم که بیدل راهـی بــازار شـــو

باز می گویم که ساقی حاجتم در دست تست

وای من یارم همی گویـد دمـی بیـزار شو

هر کسی از حال زار مـن خـبـر دارد دریـغ

داد من فریــاد مــن دلبــر بیـا دلــدار شــو

کاش امشب لاله بر مرگم کمی خون می گریست

لوح مـن در سـو گ خـود آویــز بر دیوار شو

کاش بر چشم شقایق خون دل جاری نبود

من قدح دردست ویارم گفت هان ٬بیدار شو

دردلم عشقی فتاده ست ای حبیبم راز ٬دار

او بـگفـتم راز مـی دارم ٬ ولـی هشـیار شـو

دوش پیری باسه تاری درسماعم می کشید

واصــلی گـــفــتا بیــا آمــاده دیـــــدار شــــــو

ســـاغـــر پیـــری بــدستــم سـاقــیا لبریز کن

شمع جان سوزد بتا ٬ شمع دلم این بار شو

                                            .//.//< ۸۲ تهران

|+| نوشته شده توسط بهبود در سه شنبه 1388/08/19 و ساعت 18:2 | 

بابا سلام

بابا سلام

روزت بخیر ٬ روحت همیشه شاد

امروز جمعه بود ٬ روز ٬ روز غم

دلتنگ و بی قرار

تنهای تنها ٬ سخت سخت

خاطراتم کنارم نشسته اند !

چشمهایم خیس خیس

نشانی ترا برایم انشا می کنند !

دردهایت را

غمها و دغدغه هایت

رنجها که آشنا یت بودند

لبهایم می لرزید

یادواره ات و تربت تو !

کلامی از دوست خواندم

آیاتی از فاتحه فرستادم به نشانی روحت

من فدای چشمان پر هیبتت

چقدر غیرت جمع کرده بودی

در قدمهایت که زمین را می لرزاند

چشمهایم دروغ نمی نویسند

پیشانیت چند چروک زیبا داشت !

از بس سفره ات پاک بود

حلال حلال

روزگاری که قحطی مردانگی بود

هر روز جوانمرد تر می شدی

نه زبانت به تملق وا بود و ..

نه کمرت خمیده چاپلوسی

بنازمت مرد

که رکعتی جز بر دوست رکوع نکردی

هنوزهم مفاتیح قدیمی در طاقچه منتظر است

شبهای جمعه چقدر زیبا می خواندی

یا عالی و بحق علی یا فاطرو .......

تمام فرشته ها گواهند

آهسته می خواندی

سوره های کتاب تا ٬ کسی بیدار نشود

خیلی وقتها که دلم می گیرد

فقط برایت اشک می فرستم !

 و تحفه ای از کلام یار

اگر غربت رهایم کند

قرار ما بر مزارت

تا با اشکهایم غبارش را بروبم

خدایت بیامرزاد شبی بخوابم بیا

دلم خیلی تنگ است

به امید دیدار  !

 

                    تقدیم به روح پدرم و تمامی پدران پرواز کرده

                          سروده هشتم ابانماه ۸۸  .//.//

 

|+| نوشته شده توسط بهبود در دوشنبه 1388/08/11 و ساعت 23:51 | 

برای آمدنت ....

بـــرای آمــدنــت دسـت بـــر دعـــا دارم

نـگار مـن بـه کـجـایـی که دل صفا دارم

نسیم اشک و می بی غش و رفیق شفیق

تـمـامــی از گـل رخـسـارتـو بـه جا دارم

اگــر کــه عـشـق بــر کـند دلــم از جــای

سپاس گویـم و دستم به هر سما دارم

شبـی که مـاه رخت دید بر زمین مهتاب

صـفـای آمـدنـت مـن جـهـان بـه پــا دارم

مـرا چـه حـاجـت اگـر بـاده بـر پـیاله کنند

که مست چشم خمارت خدا ، خدا دارم

تو لابـلای وجودم تنـیده ای چـون عـشق

بـه یـمن آمـدنـت کـاخ عــشـق پــا، دارم

اگـر کـرامت لـیلی جـنون بـه مـجـنون داد

خـدای شـاکرم ای دل که سر به جا دارم

بیا که شمع وجودم در آخرین سوز است

بـگو به سـاقی و مطـرب کـه من عزا دارم

                                            .//.//<

ـــــــــــــــــــــ     ـــــــــــــــــــــــــ     ـــــــــــــــــــــ    ــــــــــــــــــــ   ـــــــــــــــ

حضـرت عـشق رضــارا بــه جهــان آیــت کــرد

دل ما گوشه نشین است و به خم عادت کرد

گوشه چشمی بکند دوست به عالـم ندهـیم

در کرامـات چـو دیــدیــم کــه دل غــــارت کـــرد

                  .//.//< میلاد حضرت ثامن مبارک بادتان (بهبود)

|+| نوشته شده توسط بهبود در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 0:0 | 

فصل کوچ

یادگاریهایم را بردارید

فصل کوچم نزدیک است

من نیز نزدیک روز موعودم

دو منزلی راه باقیست

زخمه بر سه تار دلم نزنید

دلم اصلا کوک نیست

حال و هوای خودم می خواهم

بال پروازم را بفرستید

دست از دلم بردارید

رهایم کنید تا یادگاری دیگر

فضایم شاعرانه نیست

چشمهایم شعر سیاه می بیند !

قلم دلم بی مرکب است !

 انگشتانم تلخی روزگارم را می چشند !

وچقدر رنگها در دو رنگی مسرورند ! 

ولی من هم نشین یک رنگیم

تمام هستیم یک رنگ است

من سادّه ٬ سادّه ٬ سادّه ام

بی تکلف تر از پرواز پروانه ها

ساده تر از سلامی٬ بی ریا

                                 .//.//<

 

|+| نوشته شده توسط بهبود در جمعه 1388/08/01 و ساعت 1:5 | 

مشق مطرب

بـگیـر ای غـم دلـم را شـعرهـایم بار می خواهد

بـه بـاغ دل هـزارم ٬ نـغمـه غـمبـار می خـواهـد

تـرا مـن پـاس مـی دارم رفـیـق نیـمه شـبـهایم

خـدا را هــمتـی یــارم مـرا بیـمار مـی خــواهــد

من آن رندم که غم را ازسبوی عشق می نوشم

بیا ساقی که امشب این سبو بسیار می خواهد

طریق عاشقی این است ای مفتی مکن منعم

که قطره ٬قطره مستی دلی هشیار می خواهد

چـه مـی دانـد قلـم آنگـه کـه بر تحــریر می بارد

دلـی را مـی دهد بر باد و سر بر دار می خواهد

مـده مـژگانم امشـب غسـل ای اشـک نوازشگر

که چشـمانم شبی دیـگر وصـال یار می خواهد

نمـی دانـم چـرا طبـعم سـراغ از دل نمــی گیرد

که این خونین و آن شیدا گل بی خارمی خواهد

طــواف کعبـه خـواهــم کرد امشـب دور میـخـانه

که یار مسجد و محراب ٬می ٬بسیار می خواهد

نه هر درسی که واعظ داد انجامش به خیر افتد

نه هر مشقی که مطرب زدطناب دارمی خواهد

اگر خمخانه می جوشد مرا چون تاک برچینــید

مـراد شـمع مستی نیست بوی یار می خواهد

                                 تاج دوشنبه رودکی  فروردین ۸۳

                                                  .//.//<

 

|+| نوشته شده توسط بهبود در دوشنبه 1388/07/27 و ساعت 0:29 | 

ثاینه های گذار

تیک و تاک٬ تاک و تیک

هندل٬ کوک٬ باطری

چه می برد به پیش به سرعت٬ به حکم باد

سنت٬ مدرنیته٬ دوره شتاب

همه مامور٬ بی صدا٬ برای گذار عمر

روزگار چه پیش می رود عجول

و قطار عمر بدون توقف براست

ماها مسافریم ٬ نداریم اختیار

اینجا ایستگاه بین راست

در کو په کدام طریقت نشسته ایم ؟

عزت ٬ تملق یا غرور ؟

راست یا دروغ ؟

عشق٬ تنفر٬ یا ریا ؟

مستیم یا به هوش ؟

در سجده های ما چه کسی حمد می شود ؟

چرکیم از گناه یا زلال از خم ثو اب ؟

ساقی کجای محفل ما دور می زند ؟

ماها چه می کنیم ؟

من مانده ام هزار٬ هزاران سوال سخت

اما کمی جواب !

بیراهه ها به مقصدخود زود می رسند !

و صداقت چقدر خمیدست٬ کمر کمان !

عزت کمر خمیده کلامی است بی نشان !

و تملق چقدر هوادار می کند درو !

در نقطه چین زندگی ما ست ٬عاقبت

برد یمانی و یک مشت خاک سرد

شاید کسی به فاتحه هم یاد ما نکرد

اما خدای عزت و صدق و صفا و عشق

دارد کرامتی که امیدم به رحمت است

من می روم تو هم ..........:

تا بی نهایت خط این نقطه ها بخند !

دستان ثانیه همه را می برد جلو !

                                          .//.//< ۱۹ مهر ماه ۸۸

 

|+| نوشته شده توسط بهبود در یکشنبه 1388/07/19 و ساعت 16:24 | 

پرانتز باز

 

باز هم تنهایی

می خراشد آرام

چهره روح مرا در دل شب !

هیچکس پیدا نیست

همه جا تاریکی است

شب نشینی دارد دل من با غم خویش

روزگاری که پرانتز وا بود!

غم در او جا خوش کرد

کاش یک فاصله بود

نقطه ای یا ویرگول !

باز هم اول سطر!

خسته ام از تکرار

دل من عاقل نیست !

باز هم تنهایی :

دارداحساس رفاقت با من !

شاید امروز پرانتز بستم!

 

                          ۱۵ مهرماه ۸۸  .//.//<

|+| نوشته شده توسط بهبود در چهارشنبه 1388/07/15 و ساعت 19:10 | 

سوسوی جوانی

سالیانی است دل در گرو محبتی بی احساس سر می شکست که در نهایت

 شقاوت حرمت گلــبرگهای جوانیم را پــاس ننهاد و چه زود خزانم را بر ملا کرد.

چراغ عمرم سوسـوی آخرین دارد و دل بــی همهــمه در گوشه چله نشینی

خویــش ناله هــای درونم را تســبیح می گویدو عجب طولانی است این یلدای

آخرین.

سرزنشم می کند بهار درباغ خزان زده ام که بی باغبان خش و خش بـرگهای

فرو افــتاده اش را مـی شمـارد. راستی چـه شقاوتی دارد پایان آغاز شدنها و

تــکرارها چــه بی رحمـند. حکــایتها زودتــر از خـویش می سـوزند .فرصـــتها

رمقی ندارند تا تحمل کنندبرشانه های خویش تمنای باران را.

کاش برایم می چشاندی همهمه باران را در کویر تفتیده دل تا آرزویم را برایت

به تصویر کشانم و جای پای قطرات اشکم را برخاک کویر برشمری.کجائید ای

قصه سرایان شبهای طولانی بی پـروا تا بـر گوشم لالایی کرامت سردهید تا

حبابهای آبستن بغض در گلویم باران اشک بر رخساره زردم وسعت دهند.

                                                       .//.//

|+| نوشته شده توسط بهبود در سه شنبه 1388/07/14 و ساعت 2:9 | 

دل خیس

بار باید برداشت

سفری در راه است

حرمت صبح در این راه غریب

باید از دل پرسید

هوش می باید داشت

باده خاطره باید نوشید

مستی راه زیاد است و دراز

بوته ای باید کاشت کنج لبهای نگار

زندگی باید دید زیر یک بوته مهر

دارم از پونه نشانی در دست

همچو پیچک باید رفت تا قامت عرش

پشت این پنجره باید کوچید

طبع من بیدار است

خواب در بستر چشمم پیداست

حلقه اش پر زشراب

ژاله از هر مژه ام می بارد

خیس شد خاک دلم

بوی دل می آید

مرغ شب داد برایم پیغام

سحر است چشم به راه

باید از جا برخاست

های ای سلسله داران فریب

در گلویم باقیست داد یک عمر گذار

اشک یک حسرت سرد

داغ یک عمر فراق

یخ زده آه گلویم بسته است

حنجرم بس خسته است

نای فریادم نیست

چند روزی دیگربقچه زندگیم می پیچیم

                                    .//.//<

 

 

|+| نوشته شده توسط بهبود در پنجشنبه 1388/07/09 و ساعت 1:5 | 

اشک وشب

قدمهایم صدای تنهایی می دهند و من آرام آرام بر برگهای خزان زده

عمرم پای نهاده و در دل شب گم می کنم خویشتن خویش را تا صدای

شکستن هر بهار از عمرم رادرشکستن برگی شاهدشوم.چرا باورم ندارند

آنانی که سیاهی قلمم را می خواننددر این بزمگاه سیه نشانی که تراکم 

غم اشکهایم را نیز سیه پوش کرده است.

امشب دلم زانوی اندوه در بغل منتظر رقابت اشکریزی باران است و دیدگان

از شوق تهی شده من که به هر بهانه ای دیواره مژگانم را درهم می کوبد

 بی محابا بر آبشارگونه هایم جاری می گردند.چقدر تلاقی باران و اشک 

زیباست آنگاه که درزیرنور مهتاب بردلتنگی خویش گریه امان ببرد و لرزشی

بی وقفه بر لبان بنشیند. 

چرا باورم نمی کنند آنانی که اشکهایم را می شمارند و من بی تکلف بر

شمارش مرواریدهای دیدگانم آنان را به ضیافت می خوانم .چرا چشمهایم

باور ندارند که اشک نیاز هر شبی است که من در تنهایی خویش ناظر بر

ریزش مرواریدش بر دشت رخساره زردم هستم .امشب دیواره چشمهایم

گشودم و مناجات اشک با دلم را نظاره گرم پس ببار ای مونس شبهای

تنهایی من که بی ریزش تو خمودم و دل زنگار گرفته ام بی جلا خواهد ماند

راستی اگر نشانی از خواب برای چشمان بی خوابم دارید فرو فرستید.

                                            .//.//<

|+| نوشته شده توسط بهبود در سه شنبه 1388/07/07 و ساعت 1:42 | 

درد دلی ازجنس خودم

این روزها دلم پر از تنگی است

وقتی از نبرد حرف میزنند از جنگ

وقتی برای صداقت علمدارها بودند به صف

وقتی رزمگاه جوانمردی و فتوت را می آزمود

وقتی آسمان و من و خدا تنهای تنها بودیم

وقتی هوای تاریک جلو چشمانت را غیرت روشن میکرد

وقتی نوجوانی را بردم به سوی جنوب غرب در کرخه

وقتی اولین شهید در فرغونی که امبولانس ما بود دیدم در کانال

وقتی اشنویه از جلو چشمان خصم ازادی را سرود

وقتی برای اولین بار دردشت عباس مین درچشمانم قد علم کرد

وقتی در دهات نهر عنبر دو ساعت گرفتار پر کردن قمقمه ام از چاه آب بودم

وقتی خرمشهر پر بود از کینه و عداوت و خصم

وقتی دستهای بالا رفته دشمن پر میکرد آسمان خرمشهر

وقتی هزاران هزار تسلیم در کنج انبارهای گمرک ترس را می نوشیدند

وقتی همه تبارها از سومالی مصر عربستان سودان و... در مقر جمع بودند

وقتی والفجرها شروع شد در بجلیه شهرک شصت (خمپاره شصت میل)داشتیم

وقتی کیلومتر میدان مین و سیمهای خاردار و خورشیدی روبرو با ما بود

وقتی که کمین دشمن مارا به رگبار بست از همه نوع سلاح

وقتی مسجد جامع خرمشهر دید می سرودند کربلا کربلا ما........

وقتی شبها تنها با خدا می رفتیم تا انتهای شناسایی با کمک ستاره ها

وقتی قطب نماهامان ستاره ها بودند و معبرها باز می شدند تا سپیده

وقتی که باروبان سفید خط حمله را نشان میکردیم

وقتی موسیان تکه ای ترکش از دشمن بر پایم نشاند

وقتی دهلران آوردگاه ما بود و خصم در معبر چیلات و ابو غریب

وقتی کوههای تمرچین و قمطره و کدو در حاج عمران در بهار نشانی از والفجر دو می داد

وقتی گذرگاه دربندحاج عمران نشان از عبور به سوی عزت می داد

وقتی حمید عزت را هدیه از خدای خویش درتپه برده زرد(حاج عمران) در بغل کشید

وقتی دومین ترکش دشمن مهمان شانه هایم شد

وقتی خیبر نشان کرد دلیرانی چون شهید مجید و علی

وقتی هور می جوشید از تلاطمی که شاهدش بود

وقتی نهر حاج محمد و بچاچره و.... و خسرو اباد مرا می شناخت

وقتی فاو تسلیم شد در شبی که عشق قامت راست کرد

وقتی که برادرم در تکرار بدر برای همیشه از پیشم رفت

وقتی مسجد فاو الله اکبر بر خویش مالید

وقتی کربلاها از یک تا چهاربجلو رفت ولی مسلم جای ماند

وقتی هشتمین کربلا را سهم ما کردنددر شلمچه

وقتی سید جلیل ومسعود پر زدند و سینه من مهمان تیر خصم شد

وقتی با سینه شکاف خورده از تیر خصم برانکادر یاورم در زیارت امام رضا بود

وقتی پلاک و چفیه و لباس رزمم و تمامی خاطراتم رادر کوله پشتی ام نهادم

وقتی برای همیشه با تمامی خاکریزهاوبی سیمهاو رمز عملیاتها خداحافظی کردم

وقتی البوم عکسهایم می بینم چقدر خالی بودن جاشان دلم را درهم می شکند

وقتی امروز  کالکها و نقشه ها را می جویم هیچ نقطه ای برایم جا نداردتا گویا شوند

واما افسوس امروز در نهایت پشیمانی از جاماندن .با شاعری هم عقیده ام که سرود:

ای آب نـــدیده ها و آبــی شــده ها

بی جبهه و جنگ انقلابی شده ها

مدیـــون شــب حمــله جانبــازانــید

ای بر سـر سفــره آفتــابی شده ها

                    فقط بخاطر دل خودم مهر ماه ۸۸ هفته دفاع مقدس

|+| نوشته شده توسط بهبود در پنجشنبه 1388/07/02 و ساعت 18:47 | 

پروانه و دل

دیشب انــدر ره میـــخانه رخــت را دیدم

محو رخسار شدم جام می ات نوشیدم

مست و لایعقل و مدهوش خدا داند وای

تا ســحرگاه ســر کــوی دلــت گردیــــدم

زارها زد دلـــم از عقل ولی عشقم گـفت

کوچــه گــردی بگزینـــم به وفــا بگـــزیدم

خواب از چشم رمیدوشدم آواره به صحرا

دل من چون به جنون شدلب پیمانه چشیدم

طــعنه زد خــار ولی پــای دلــم می پیـمود

کوره راهـی که در او ماه رخــت می دیــدم

فاش می گویم و ازمستی می باکم نیست

جــام رسوایــی خود چون لــب تو نوشیـدم

رمقــی نیست خــدا داند و دل در ره عشق

صنمــی آمــد و بتــخانــه زنــو بــوسیــــدم

شــب چـــون تــار مــرا جلوه گری کرد گلم

ناسـپاسی نــکــنم از کـــرم خــورشــیدم

همچــو پــروانه شــدم گــرد دلــت بال زنان

به تمــاشــای تــو گــلزار جهــان گــردیــدم

بــی وفــائـی مــکن ای یار که دنــیا بی تو

جیفــه بــی گــهری بــود که مــن برچیــدم

سالـــها عمــر تلــف کــردم و در آخــر کـــار

پــی بهبــودی دل ســوزش شمــعم دیدم

                                        .//.//<  دیماه ۸۶

 

|+| نوشته شده توسط بهبود در چهارشنبه 1388/07/01 و ساعت 1:32 | 

قبله باد

بگذارید مرا پای در قبله باد

روزهای سپری سر گردان

می کند گرم وداع

می شناسم خورشید

ماه بر کوبه دل می تابد

غم بسی سنگین است

حلقه ای از دل من باز کنید

بخدا راه سخاوت این است

ریش ریش است دلم باز آئید

از ره روزنه با ناز آئید

حرمت از باغ شقایق بردند

نرگس و لاله ز ما کوچیدند

اشک همچون پر پرواز پرستو در باد

می نوازد مژه هایم در یاد

دارم احساس قنوتی پر رنگ

در حرم رنگ خدا می بینم

بنوازید طوافم با عشق

امشب از راه خدا می آیم

آب تاکم بدهیدمن وضو می خوانم

عشق را می دانم

باغ معشوقه نشانم بدهید

فصل گلریز دلم نزدیک است

دارم احساس غریبی در قاب

می کشم نقش تلاطم بر آب

خسته ام خسته خدا داند و من

سوگوارم امشب بر دل خسته خویش

پر پرواز دلم باد شکست

شکوه ام بی حاصل

پیش چشمان ..... مسکوت است

                                            .//.//<اسفند ۸۴

|+| نوشته شده توسط بهبود در سه شنبه 1388/06/31 و ساعت 0:53 | 

تقدیم به دردانه نرجس

 

غروب جمعه می کند دلـــم هوای کوی تو

نسیم اشک می وزد هر اینه به سوی تو

دلم گرفته ای همـــای آســمان دل بیــــــا

شکسته بال مرغ دل به راه جستجوی تو

سرشک دیدگان من کند حدیث خـون دل

غبار غم برون شود به قطره ای زجـوی تو

اگر که دل نمی دهد گوش به نغمه ای دگر

هماره وعده می دهدمرا به گفت وگوی تو

مراد کعبــه خیـز من ســـاقی بـاده ریــز من

عطش امــان نمی دهد کـرم کند سبوی تو

بخوان سرود عشق را ز قبله گاه عاشــقان

زمان به خلسه می کشد طنین تار موی تو

سکوت باغ بشکند چون نغمه خوان کوثــری

شـکوه گل شـکسته شد ز آفتــاب روی تــو

رقیب من نهان کند طلیــعه های عشــق را

عجب که حس نمی کندشمیم عطروبوی تو

بسی به انتــظار تو نشــسته ام به راه تــــو

دمــی نظـر عزیــز دل منـم اســـیر کــوی تــو

مـی آیـی از کــدام در که شمع ره کنم بصـر

قـدم کـجا و چشـم مـن بـهانـه روبـروی تــو

                                  .//.//< تولدشعرتیرماه ۷۸

 

 

|+| نوشته شده توسط بهبود در جمعه 1388/06/27 و ساعت 19:10 |